اين صرفا يك گزارش است ! پرتال علمی پژوهشی راه بهشت

پرتال علمی پژوهشی راه بهشت

پيوندها  پيوندها   مسابقات  مسابقات   اخبار  اخبار   معرفي کتاب  معرفي کتاب   معرفي نرم افزار  معرفي نرم افزار   ثبت نرم افزار  ثبت نرم افزار   محصولات  محصولات   تلفن همراه  تلفن همراه   صوت و فيلم  صوت و فيلم   نگارخانه  نگارخانه   پرسمان   پرسمان   احاديث  احاديث   داستان  داستان   احکام  احکام   مقالات  مقالات  

  صفحه اول
  پيامک
   ويژه نامه ››
   گفتگو و تحليل ››
   گلبانگ اذان
   بازي آنلاين
   تماس با ما
   درباره ما
   جستجو
   بايگاني









     شمسی

               

  مسیر جاری : داستان  امر به معروف و نهي از منكر  سایر داستان ها
اين صرفا يك گزارش است !

خيابان تقريبا خالى از جمعيت بود و به جز تك و توكى عابر رفت و آمدى به چشم نمى خورد. اما عيش آقاى حميد صولت ـ از بابت هواى پاك و سكوت كوچه و خيابان كه به او حالى ديگرگونه بخشيده بود ـ به يكباره رخت بربست. اتومبيلى به خيابان پيچيد...


نویسنده : رفيع افتخار
ساعت هفت و سى دقيقه صبح يك جمعه روز بهارى سال هشتاد وقتى كه آقاى حميد صولت در خانه را بست و پا به كوچه گذاشت تازه يادش آمد كه عينكش را جا گذاشته است. شايد كسالت و وهم ناشى از شب نخوابى ديشب مانعش شد تا برگردد و عينكش را بردارد. لختى همانجا جلوى درب پا به پايى كرد اما وقتى هجوم نسيم دلنواز بهارى بر سر و صورتش بوسه زد بلافاصله تصميم گرفت تمام آن روز را بدون عينك بگذراند. چشمهايش چندان معيوب نبودند و تنها فواصل دور را تار مى ديد. بنابراين با قدمهايى شمرده به راه افتاد. كمى جلوتر دست هايش را از هم گشود و هواى پاكيزه را با تمام وجود بلعيد. در آن حال با خود انديشيد حالا آن هواى لطيف و پاكيزه بر تمام اعضا و جوارح غول نشسته است. او به شهر دودزده و پرهياهوى تهران لقب غول داده بود.
طولى نكشيد كه مسير كوچه را گذراند و پا به خيابان گذاشت. خيابان تقريبا خالى از جمعيت بود و به جز تك و توكى عابر رفت و آمدى به چشم نمى خورد. اما عيش آقاى حميد صولت ـ از بابت هواى پاك و سكوت كوچه و خيابان كه به او حالى ديگرگونه بخشيده بود ـ به يكباره رخت بربست. اتومبيلى به خيابان پيچيد. راننده خودرو صداى نوار را تا آخر بلند كرده بود. به زودى صداى نوار تمام خيابان را پر كرد. زنى مى خواند:
تو عشق منى
دل را مى برى
نمى دونى كه چه تلخه
كنار تو نبودن
با خود زمزمه كرد: «چه آواز بندتنبونى!»
راننده با سرعت زياد مى راند. از نزديك توانست او را ببيند. جوانى حدود 20 ساله پشت فرمان نشسته بود. كنارش دخترى را نشانده بود و شيشه بغل را تا ته پايين داده بود. ماشين از او گذشت. مطمئن بود از عروسى نمىآيند. براى او ديگر ديدن آن ماشينها با آن سرنشينان و صداى بلند راديو و ضبطهايى كه تا آخر پيچشان باز است; امرى عادى به شمار مى رفت. ديگر عابرين حتى به خود زحمت ندادند تا سرى به جانب ماشين بگردانند.
آقاى حميد صولت فكر كرد مردم بايد پذيرفته باشند آدمهايى كه ماشين زير پا دارند حتما اين حق را هم دارند كه صداى راديو و ضبطشان را هم به گوش بقيه برسانند و هر جور دلشان خواست برانند. هرچند كه بارها دست داده بود از صداى نوار همين اتومبيلهاى رهگذر در نيمه هاى شب يا بعدازظهرها استراحتش زايل شده و آن وقت با عصبانيت با خود قرقر مى كرد: «بى صاحب مانده هاى آنارشيست! پولهاى بادآورده را نمى دانند چه جورى خرج كنند. د برويد توى خانه هايتان بتمرگيد و صداى نوارهايتان را آنقدر بلند كنيد تا بتركيد.»
ماشين كه دور شد كم كم افكارش سر جايش برگشت. آن وقتى كه از خانه بيرون آمده بود و هواى بهارى را با تمام وجود استنشاق كرده بود تصميم گرفته بود آن روزش را با افكار ناراحت كننده نگذراند.
كم كم خيابان شلوغ تر مى شد و مردم بيشتر آمد و شد مى كردند. ناگهان در سمت ديگرى از خيابان نگاهش به زيبا افتاد. فورا خودش را به كنارى كشيد و در پشت ستون مغازه اى مخفى شد. باز هم به او نگاه كرد. نه، اشتباه نمى كرد. خود زيبا بود. حالا مطمئن بود دفعه پيش هم اشتباه نكرده است. اين دومين بار بود او را در خيابان مى ديد. دفعه قبل هم به مانند حالا خودش را از تيررس ديد او پنهان نگه داشته بود. آن بار هم زيبا چادر به سر نداشت و روسريش را نيم بند به سرش انداخته بود. در اين اثنا چند ماشين شخصى مسافركش جلوى پاى او توقف كردند اما او سوار نشد. بالاخره زمانى كه زيبا سوار تاكسى شد آقاى حميد صولت از مخفى گاه خود بيرون خزيد. زيبا آشنايى دورى با آنها داشت و او را براى برادرش رضا نشان كرده بودند و حتى حرفهاى اوليه هم رد و بدل شده بود. مسأله سوال برانگيز براى او اين بود كه اين طور وانمود كرده بودند دختر با چادر به سر كارش مى رود. او مطمئن بود برادرش از دخترهايى كه موهايشان را بيرون مى اندازند و روزى صد بار به بهانه روسرى درست كردن موهاى رنگ و لعاب داده شان را به اين و آن نشان مى دهند خوشش نمی آيد. با خود در كلنجار افتاد كه آيا موضوع را با خانواده و رضا در ميان بگذارد يا نه. البته به ذهنش هم آمد كه ممكن است آنها خود از جريان مطلع باشند و بدانند شركتى كه زيبا در آن كار مى كند تيپ دختران چادرى را نمى پسندد. اما بلافاصله اين فرضيه اش را رد كرد. چنانچه دخترى عميقا چادرى و باوقار باشد همه جا وقارش را با خود به همراه دارد. زير لب گفت: «گور باباى كارى كه آدم را از عقايدش بياندازد.» بعد به فكرش آمد شايد او هم از زمره دخترهايى باشد كه با رد و بدل شدن اولين حرف ها كار را تمام شده تلقى مى كنند و به زودى پس از عقد و عروسى چهره و جلد عوض مى كنند. اما اين فكر را هم رد كرد چرا كه به اين نتيجه رسيد دخترى كه تا پايان دوره دبيرستان درس خوانده و سوادى دارد منطقى نيست به سرعت چهره عوض كند. معقولش آن است بگذارد عقد و عروسى سر بگيرد بعد چهره واقعى خود را نشان دهد. سپس اين فرضيه را براى خود ساخت كه ممكن است ماهواره به سراى آنها هم نفوذ كرده باشد و يا اينكه خود زيبا به طريقى به سراغ ماهواره مى رود.
اين را شنيده بود كه بسيارى در پشت بام منزلشان آنتن ماهواره نصب كرده اند و همسايه ها مهربانانه و در كنار هم اوقاتشان را صرف ديدن برنامه هاى ماهواره مى كنند. با خودش پوزخندى زد: «چه مسخره! ماهواره همسايه ها را نسبت به هم مهربان كرده است! ... اما آيا برنامه هاى ماهواره اى مى تواند يك دختر را اين قدر زود تحت تإثير قرار دهد؟ ... اگر برنامه هاى ماهواره اين قدرت را دارند چرا ما نتوانسته ايم جوانهايمان را نگه داريم ... نه، نه، نمى تواند اينها باشد ...» در اين فكر و خيالها بود كه صداى انفجارى برخاست و وحشت زده اش كرد. در نزديكيش ترقه اى در شده بود!
به اطرافش چشم دوانيد. مى خواست صاحب ترقه را بيابد و از او دليل اين كارش را بپرسد. نه آن روز شب چهارشنبه سورى بود و نه روزهاى بعد از آن. چند هفته اى از حلول سال نو مى گذشت و قاعدتا نبايد ترقه اى در دست كسى باشد. چون كسى را در آن نزديكى نديد نگاهش به طرف پشت بامها پر كشيد. شب چهارشنبه سورى و در ميان غلغله جمعيت و ترافيك و آتش بازى از داخل اتوبوس شركت واحد و در ايستگاه توقف فردى را ديده بود كه از بالاى پشت بام يك ساختمان پنج طبقه خود را در تاريكى جاى داده و از آن بالا ترقه ها را به ميان جمعيت رهگذر در خيابان رها مى ساخت. هرچند او استادانه مبادرت به اين كار مى ورزيد اما تنها يكى در موضع آقاى حميد صولت مى توانست او را ببيند و به خطرات و هجوى كارش آگاه باشد. اتوبوس كه راه افتاد صحنه ترقه در كردن فردى ميانسال به يادش آمد كه به محض ديدن زنى از داخل دكان چوب برى به سرعت ترقه اى را به ديواره جوى مقابل دكان مى زد و بلافاصله دستها را به داخل جيب فرو مى برد سپس با رضايت و طيب خاطر به ترس و وحشت زنان لبخند مى زد. وى كه در سمت ديگر خيابان بود خود را به نزديكى دكان چوب برى رساند تا بهتر شاهد آن صحنه باشد. به سرش زده بود به او بگويد: «مرد گنده مردم آزار، آخه در اين كار چه لذتى مى بينى؟» اما چيزى نگفته سرش را پايين انداخت و به سرعت دور شد. زمانى كه يكى از همكارانش ـ آقاى كريم محبوبى ـ از ترقه در كردنها دفاع كرده بود و گفته بود وقتى جامعه را بسته نگه دارند و جوانها را نگذارند انرژيشان را تخليه كنند آنها هم بدين گونه عكس العمل نشان مى دهند، خون آقاى حميد صولت به جوش آمده بود و در جوابش گفته بود بهتر است نظرياتش را بگذارد در كوزه و آبش را بخورد و پرسيده بود:
ـ پس چرا بسيارى ديگر از جوانهاى ما ترقه در نمى كنند؟ آنان انرژى ندارند؟ نخير، انرژى دارند. يعنى علاوه بر انرژى عقل توى كله شان است و گرنه آدم سالم كه بر خلاف عقل و منطق با جان خود و ديگران بازى نمى كند. مگر ديگران در جشن هايشان ترقه مى زنند؟ وانگهى چرا كارهاى خوب و مثبت آنان را ياد نمى گيريم؟ ...
و زمانى كه بحثشان بالا گرفت و آقاى محبوبى پافشارى كرد همه اش تقصير دولت و افكار بسته و خرافى است صدايش را بالا برد و گفت كه: «شما هم با اين روشنفكربازى هايتان واقعا براى خودتان پديده ايد. آخر پدرآمرزيده مى روند بغل گوش بيماران بيمارستان ترقه در مى كنند شما مى گوييد مقصر دولت است. چرا همه چيز را از ديد ديگران مى بينيد، چرا يك دفعه هم نمى گوييد كه ما مقصريم؟! ...» و خيلى حرفهاى ديگر هم گفته بود اما نه آقاى محبوبى حرفهاى او را پذيرفته بود و نه او حرفهاى آقاى كريم محبوبى را.
آقاى حميد صولت مى خواست عرض خيابان را بگذراند كه چراغ راهنمايى قرمز شد. وى سر جايش ميخكوب ايستاد اما دو نفرى كه قصد داشتند چون او عرض خيابان را بپيمايند بدون توجه به چراغ قرمز از لابه لاى اتومبيلها گذشتند. در اين موقع راننده پيكانى سر را از شيشه پنجره به در آورد و خطاب به يكى از آنها كه مرد جاافتاده اى بود داد كشيد: «اوهوى، مگه سواد ندارى؟ چراغ قرمزه». آن مرد هم بلافاصله به طرفش دندان قروچه رفت: «اوهوى جد و آبادته مرتيكه!» و چندتا فحش و ناسزاى چاروادرى ديگر نثار راننده نمود كه او در ميان سر و صداى ناشى از حركت و بوق ماشينها آنها را درست تشخيص نداد. آقاى حميد صولت كه از انديشه عقايد همكارش بيرون نيامده بود زير لبى با خود گفت: «لابد چراغ قرمز را ناديده گرفتن هم تقصير دولت است. كجاى كارى آقاى كريم محبوبى، خرابى از خودمان است، تا خودمان درست نشويم چيزى اصلاح نمى شود.» و بلافاصله از انديشه اش گذشت: «خراب كاری هاى سياستمداران و سياستگذاران در جاهاى ديگر است. اين به آن دخلى ندارد!»
كمى جلوتر نگاهش بر روى برچسب كاپشنى پشت ويترين بوتيكى نشست. عين همان كاپشنى بود كه چند ماه پيش از بندرعباس خريده بود. قيمت زده بودند 20 هزار تومان يعنى تنها 500 تومان كمتر از قيمت كاپشنى كه با خود آورده بود. با توجه به غير واقعى بودن قيمت برچسبها خوب واقف بود با اندكى چك و چانه زدن قيمت پايين تر هم خواهد آمد. در خيابان ساحلى بندرعباس جاى سوزن انداختن نبود. جمعيت به هم چسبيده همچون موج او را با خود مى برد. جيبهايش را محكم چسبيده بود و در همان حال به دنبال اجناس رنگ و وارنگ به هر طرفى چشم مى دواند. دنيايى جنس و كالاهاى مختلف در بازار خوابيده بود. جلوى مغازه اى كه انواع كاپشنها را جلوى آن آويزان كرده بودند ايستاد و مشغول تماشا شد. هيچ كدام برچسب نداشتند. آمد بپرسد پس برچسبهايشان كو؟ اما منصرف شد در عوض كاپشنى را نشان فروشنده داد و قيمت آن را پرسيد. فروشنده نگاهى به او و كاپشن انداخت و گفت: «قابل شما را ندارد، 40 تومن.» مغزش سوت كشيد با اين حال گفت آن را برايش بياورد. فروشنده از داخل مغازه كاپشنى نظير آنكه خواسته بود آورد و شروع كرد به تعريف از جنسش كه خارجى است و جنس همين امسال است و از اين حرفها. آقاى حميد صولت به كاپشن دست كشيد، خوب وارسيش كرد و سپس آن را پوشيد تا اندازه هاى خود را در قالب كاپشن محك بزند. زمانى كه كاپشن را در آورد به فروشنده گفت: «من كاسب و دلال نيستم و نمى خواهم معامله كنم. كاپشن را براى خودم مى خواهم. قيمت اين كاپشن نصف پولى است كه تو مى گويى.» بار ديگر فروشنده شروع كرد به تعريف از كاپشن و اينكه خودش 38 هزار تومان آن را خريده و تنها براى اون 2 هزار تومان مى ماند و ... در جواب، آقاى صولت تنها گفت: «حالا كه اين طور است ببخشيد.» سرش را به زير انداخت و به راه افتاد. اما هنوز چند مترى دور نشده بود كه مرد فروشنده با صداى بلند صدايش زد و او را خواست. آقاى صولت كه برگشت گفت: «كجا رفتى؟ بفرما، مال شما، خيرش را ببينى اما حضرت عباسى مايه اش هم در نمی آيد.» سپس كاپشن را پيچيد و به دستش داد. آقاى صولت 19 اسكناس هزار تومانى را شمرد و به او داد. مرد فروشنده با اعتراض گفت: «اينكه يكيش كم است» آقاى صولت نگاه نافذى به او انداخت و گفت: «هزار تومان كم كردم چون گذاشتى من بروم». فروشنده همچون نوارى كه حرفهاى مشخصى را روى آن ضبط كرده باشند بار ديگر شروع به قسم و اعتراض و التماس نمود. آقاى صولت 500 تومان ديگر به او داده كاپشن را برداشت و خود را در ميان جمعيت گم ساخت. همان طورى كه مى رفت زير لب ناليد: «همه اش دروغ، همه اش كلاهبردارى. با دروغ بزرگ مى شويم، با دروغ رشد مى كنيم و مجبوريم با دروغ زندگى كنيم. اگر دزد نباشيم، اگر دزدى نكنيم كلاهمان پس معركه س. خدايا تا كى؟ اين همه جمعيت در روز روشن خيلى شيك و قانونى به هم دروغ مى گويند و سر هم كلاه مى گذارند. چرا بايد مردم ما بدين گونه باشند؟ آخر اين چه نمازى است كه مى خوانيم؟ همه اش دروغ، تزوير و ريا. كى مى خواهيم به خودمان بياييم؟ » و زهرخندى زد: «نطفه مان را با دروغ بسته اند. يا دروغ بگو و دزدى كن يا برو بمير و تارك دنيا شو.» و همچنان هياهوى جمعيت در گوشهايش مى پيچيد كه آدمها جلوى مغازه ها مشغول چك و چانه زدن با فروشنده ها بودند. انديشيد: «آرى، لقب خوبى داده ام دزديهايى شيك و قانونى! انصاف و وجدان چيه؟ همه اش كشك است. ما به فروشنده اى با وجدان مى گوييم كه كمتر دزدى كند.» زمانى كه اين انديشه ها از ذهن او مى گذشت آدمهاى ديگر به شدت مشغول رد و بدل كردن پول ميانشان بودند. رد و بدل شدن پول ميان خريدارها و فروشنده ها!
در همين زمان كه آقاى صولت مشغول تماشاى اجناس بوتيك بود دختر و پسر جوانى دست در دست هم كنارش ايستادند و آنان نيز مشغول تماشاى اجناس شدند. سر و وضع دختر و پسر او را از بندرعباس بيرون آورد.
بر پيراهن پسر جوان عكس خواننده اى گيتار به دست نقش بسته بود و در دو طرف آن خواننده جمله I Love you حك شده بود I Love . سمت چپ وyou طرف راست. هر دو شلوار لى به پا داشتند و شلوار دختر چسبناكتر بود. دختر با وجود اينكه بسيار جوان نشان مى داد اما آرايش غليظى كرده بود. از ذهن آقاى صولت گذشت كه آيا امكان ندارد او هم از جمله دختران فرارى باشد؟ ناگهان متوجه شد دختر به او چشم دوخته است; فورا از آنجا دور شد اما كمى جلوتر سر برگرداند. در عوض متوجه مردى ژنده پوش شد كه در سه چرخه اى نشسته و به سرعت در پياده رو به طرفش می آمد. خودش را كنار كشيد. مرد ژنده پوش از او گذشت و با مهارت تمام در كنار سطل زباله شهردارى كه كنار جدول نصب شده بود ايستاد. آقاى صولت جلوتر آمد تا به او رسيد. مرد مشغول كاويدن زباله ها بود. متوجه شد كه او افليج است. سرش را پايين انداخت و با حالتى بى تفاوت از كنارش گذر كرد. در اين حال نزديك بود با پسربچه اى كه كفشهاى اسكيت پوشيده و در پياده رو ويراژ مى داد برخورد كند. او خود را كنار كشيد اما پسربچه كنترلش را از دست داد و به سه چرخه مرد افليج برخورد كرد. پسربچه نازپرورده با عصبانيت به فردى كه در حال جدا كردن محتويات سطل زباله شهردارى بود نگريست. اما مرد افليج چيزى به او نگفت و تنها محزونانه نگاهش كرد.
آقاى صولت بالاخره به مقصدش يعنى همانجايى كه هميشه ميوه و تره بارش را از آنجا تهيه مى كرد رسيد. مشترى بود و فروشنده را مى شناخت. هرچند قيمتهايش اندكى گرانتر از جاهاى ديگر بود اما در عوض سبزى و ميوه اش تازه بود و اجازه مى داد مشترى ميوه را سوا كند. قبلا يك افغانى اجاره دار مغازه بود اما شنيده بود از وقتى آقاى سرافراز متوجه شده بود پسرش فرامرز معتاد شده افغانى را بيرون كرده و مغازه را به جوانش سپرده تا سرش مشغول كارى باشد و از آنجايى كه كار افغانى از فروش ميوه و تره بار سكه بود فرامرز نيز مغازه را به منوال سابق مى گرداند. آقاى صولت با فرامرز خوش و بشى كرد و اجناسش را سفارش داد. در همان حال متوجه دو جوان شد كه كمى دورتر با صورتهايى برافروخته و صدايى بلند مشغول بحث و بگو مگو بودند. گوش تيز كرد. حرفهايشان حول مواضع چپ و راست بود. يكى طرفدار راست بود و ديگرى چپ. فرامرز سبزى خوردن آقاى صولت را كشيد و با لودگى انگار كه با خود حرف مى زند گفت: «همه اش از بيكارىس. نه كه بيكاره ن اينجورى وقتشونه پر مى كنن. ما هم ناخن مى كشيم بيشتر به جون هم بيفتن حال كنيم. چه حالى داره وقتى همديگه رو زخم و زيلى مى كنن. شما كارى به كار ما نداشته باشين 24 ساعته با هم بحث كنين.»
آقاى حميد صولت چيزى نگفت و فقط نگاهش كرد. با نگاهش مى گفت: «حق دارى، اينها بايد به جون همديگه بيفتن تا تو بتوانى راحت به كسب و كارت برسى!» بسته سبزى را برداشت و خواست آن را كنار ميوه هايش جاى دهد اما ناگهان نگاهش بر صفحه روزنامه اى افتاد كه سبزيها در آن پيچيده شده بود. صفحه حوادث روزنامه بود و خبر داده بود قاتلهاى سه زن خانه فساد به دام افتاده اند. بى توجه به ديگران دسته سبزى را مى چرخاند و به سرعت خبر را مى خواند. نوشته شده بود سه جوانى كه در آن خانه فساد رفت و آمد داشته اند به طمع پول و طلاها هر سه زن را به قتل رسانيده اند و به جرمشان هم اعتراف كرده اند.
خواندن خبر را كه تمام كرد ناگهان به ياد شب گذشته افتاد. از نيمه هاى شب گذشته بود كه با شنيدن صداهايى از خواب پريده بود. از آنجايى كه خانه اش مشرف به خيابان بود از پشت پنجره دو جوان موتورسوار را ديده بود كه دخترى را در خيابان كه پرنده در آن پر نمى زد رها كردند. دختر فرياد مى زد: «منو اينجا نزارين» اما موتورسوارها گاز دادند و به سرعت دور شدند. دختر بلاتكليف وسط خيابان ايستاده بود كه موتورسوار ديگرى از راه رسيد. بى سيمى در دست داشت. كنار دختر توقف كرد. صدايش را شنيد كه از دختر مى پرسيد: «اين وقت شب اينجا چيكار مى كنى؟» جواب دختر را نشنيد اما صداى مرد بى سيم به دست را شنيد كه مى گفت: «اهه، چه بوى گندى دهنت مى ده، چه زهرمارى خوردى؟» و دختر را ديد كه تلوتلوخوران پا به فرار گذاشت.

برگرفته از : ماهنامه پیام زن ، شماره 118 ، دی 1380
منبع : daftarmags.ir

 

شماره مطلب :70857       تاریخ انتشار: 25/9/1392      تعداد بازدید:  401 مرتبه

چاپ متن


نظرات کاربران :

با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود پرتال تاثیر کاملا موثری ایفا می کند لذا خواهشمند است ما را از نظرات ارزنده ی خود محروم نفرمایید.

 - نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.
 - نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
 - نظراتی که شامل سئوال شرعی یا نتایج مسابقات باشد منتشر نخواهد شد. ( از فرم تماس با ما استفاده فرمایید)
 - نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.
 - متن نظر شما می بایست حداکثر 700 کاراکتر باشد.

 
نام و نام خانوادگی : *
متن نظر : *  
کارکتر تايپ شده :  
       

پرتال اداری ستاد احیاء امر به معروف و نهی از منکر شهرستان اصفهان

پرتال علمی پژوهشی راه بهشت

طراحی سايت : اصفهان هاست

کليه حقوق اين سايت برای ستاد احياء امر به معروف و نهي از منکر شهرستان اصفهان محفوظ است