ارغوان پرتال علمی پژوهشی راه بهشت

پرتال علمی پژوهشی راه بهشت

پيوندها  پيوندها   مسابقات  مسابقات   اخبار  اخبار   معرفي کتاب  معرفي کتاب   معرفي نرم افزار  معرفي نرم افزار   ثبت نرم افزار  ثبت نرم افزار   محصولات  محصولات   تلفن همراه  تلفن همراه   صوت و فيلم  صوت و فيلم   نگارخانه  نگارخانه   پرسمان   پرسمان   احاديث  احاديث   داستان  داستان   احکام  احکام   مقالات  مقالات  

  صفحه اول
  پيامک
   ويژه نامه ››
   گفتگو و تحليل ››
   گلبانگ اذان
   بازي آنلاين
   تماس با ما
   درباره ما
   جستجو
   بايگاني









     شمسی

               

  مسیر جاری : داستان  عفاف و حجاب  سایر داستان ها
ارغوان

13 به در بود . "ارغوان"* قرار بود همراه خانواده اش بروند بیرون شهر . مدتی بود تغییر کرده بود . خانواده یک طور دیگه نگاهش میکردند و تقریبا برای هیچکدامشان قابل قبول نبود . طبق قرار قبلی اعضای خانواده جلوی خانه ارغوان اینها آمدند و همگی با هم به سمت جاجرود حرکت کردند ...


13 به در بود . "ارغوان"* قرار بود همراه خانواده اش بروند بیرون شهر .
مدتی بود تغییر کرده بود . خانواده یک طور دیگه نگاهش میکردند و تقریبا برای هیچکدامشان قابل قبول نبود .
طبق قرار قبلی اعضای خانواده جلوی خانه ارغوان اینها آمدند و همگی با هم به سمت جاجرود حرکت کردند . صبح زود راه افتادند که جای خوب پیدا کنند .
وقتی رسیدند هنوز کنار رودخانه شلوغ نشده بود . زیر سایه یک درخت بزرگ بساط پهن کردند . هوا خیلی خوب بود . مادر با زن دایی ها مشغول صحبت بود . مردها هم در حال چلاندن سیاست و بازار و قیمت ها بودند .
اما بچه ها مشغول اسم فامیل بازی شده بودند ... بازی مورد علاقه همشون بود ... حرفهای سخت و اسم های عجیب و غریب :
اسم : قلمراد !
میوه : عزگیل ! ( صدای همه در اومد که با الفه ... قبول نیست ! ولی ساسان قبول نکرد !)
غذا : نون و پنیر و خربزه ! ( روشنک گفت منم نوشتم نون و پنیر ... محبوبه : ولی من خربزه هم گذاشتم مثل تو نشه !)
.
.
صدای خنده شون فضا رو پر کرده بود . ارغوان هم از خنده روده بر شده بود .
کم کم نزدیک ظهر میشد . دخترا و پسرای خانواده همراه پدرمادراشون شروع کردند به آماده کردن وسایل ناهار .
ارغوان هم برای کمک آمد . دختردایی روشنک گفت : ارغوان جون ! تو نمی خواد دست بزنی . اینطوری سختته . ما انجام میدیم تو برو بشین !
ارغوان لبخند زد و گفت : نه روشنک جان .. خیلی هم راحتم . اون سیخا رو بده من تا جوجه ها رو اماده کنم .
بچه ها حریفش نشدند . ... تمام جوجه ها رو آماده کرد .
سر سفره هم شلوغ کردن بچه ها تموم نشد. ساسان به علی چشمک زد : خب مسعود جان ! سلامتی خودمون که مجردیم ..!
هردو لیوانشان رابه همدیگر زدند و یک نفس سرکشیدند ... داد مسعود درآمد ... داد که نه جیغ کشید : سووووختم !
علی یواشکی تو لیوان نوشابه مسعود فلفل ریخته بود .
همه می خندیدند غیر مادر مسعود و ارغوان . ارغوان سریع یک کاسه ماست داد به مادر تا بریزد توی دهان مسعود . چند دقیقه بعد آروم شد .
محبوبه با نیشخند گفت : ارغوان جون .. دستت خوب بود زود آروم شد ! بعد هم با روشنک کر کر خندیدند .
بعد از ناهار ، مادر سینی چای رو آماده کرد . ارغوان سینی را برداشت تا تعارف کند . باز محبوبه و روشنک با شیطنت شروع کردند به خندیدن . روشنک گفت: ارغوان بیخیال شو .. بذار خودمون تعارف میکنیم .. تو سختته !
ارغوان لبخند زد و گفت : بفرما خانوم خانوما .. چاییتو بردار که بقیه منتظرن .. تا تو بخوای بلند بشی همه چاییشون رو خوردن !
همه خندیدند .
ساسان توپ را برداشت و داد زد : وسطی !
بچه ها گفتند آخجون ... ! دور هم جمع شدند برای بازی . ارغوان هم آمد .
علی گفت : ارغوان تو نمی تونی .. برو کنار .
ارغوان گفت : خیلی هم می تونم .. تو حواست باشه زود از زمین بیرون نری .
ایستاد برای زدن توپ . نشانه گیریش خیلی خوب بود . اول از همه هم روشنک را زد .
......
هوا داشت تاریک میشد . خیلی خوش گذشته بود و البته خسته شده بودند . وسایل را جمع کردند و در ماشین ها گذاشتند .
محبوبه گفت : بچه ها بیایین تو ماشین دایی .. می خواهیم تا خونه دست بزنیم !
ماشین دایی شاسی بلند بود و عقبش هم کلی جا داشت . بچه ها سوار شدند . ارغوان هم آمد و گفت : بذارید منم بیام ... خوب جو میدم ها !
محبوبه با تمسخر گفت : نه .. برو ماشین خودتون .. اینجا نامحرم هست صداتو میشنوه .. گناه می کنی !
ارغوان خندید .. سوار ماشین بابا شد .
بابا از آینه ماشین ، صندلی عقب را نگاه کرد . هنوز لبخند زیبایی روی صورت ارغوان بود . چقدر دوستش داشت .
با خودش گفت : ارغوان .. کاش تغییر نمی کردی !
همه راه افتادند .. در جاده ، بچه ها از پشت شیشه ماشین پیدا بودند . می خندیدند و دست میزدند . ارغوان براشون دست تکان داد .
ساسان شکلک دراورد .. ارغوان خندید و چادرش را روی سرش مرتب کرد .
بهجتی عمیق همه وجودش را فراگرفت .. نشاطی که درگذشته حتی هنگام قهقهه زدن با بچه ها پیدا نکرده بود .
..............................
روشنک جلوی ایستگاه دانشگاه آزاد با دوستانش سوار اتوبوس شد .. داشت خاطرات 13 به در را با آب و تاب تعریف میکرد .
به اسم ارغوان که رسید صداش آرام تر شد : معلوم نیست این دختره چش شده ... قبلا مثل ما بی حجاب بود اما نمیدونم یهو چی شد که چادر سرش کرد .. هرکارش هم می کنیم کنار نمیذاره .. حتی موقع وسطی بازی هم چادر رو بست به کمرش !
لامصب ! اول از همه هم منو زد ! خل شده این دختر ...
.........................
ارغوان در اتاقش روی سجاده نشسته بود .. بابا از لای در با چشمانی بهت زده و مشتاق نگاهش میکرد .. دوست داشت صدای خواندنش را بشنود :
فَلِذٰلِکَ فَادعُ وَاستَقِم کَما أُمِرتَ وَ لاتَتَّبِع أَهواءَهُم وَ قُل آمَنتُ بِما أَنزَلَ اللَّهُ مِن کِتابٍ...

* بر اساس یک داستان واقعی
برگرفته از : نشریه_افسران ( داستانک ) ، ص 36
منبع : afsaran.ir

 

شماره مطلب :85314       تاریخ انتشار: 31/4/1393      تعداد بازدید:  394 مرتبه

چاپ متن


نظرات کاربران :

با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود پرتال تاثیر کاملا موثری ایفا می کند لذا خواهشمند است ما را از نظرات ارزنده ی خود محروم نفرمایید.

 - نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.
 - نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
 - نظراتی که شامل سئوال شرعی یا نتایج مسابقات باشد منتشر نخواهد شد. ( از فرم تماس با ما استفاده فرمایید)
 - نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.
 - متن نظر شما می بایست حداکثر 700 کاراکتر باشد.

 
نام و نام خانوادگی : *
متن نظر : *  
کارکتر تايپ شده :  
       

پرتال اداری ستاد احیاء امر به معروف و نهی از منکر شهرستان اصفهان

پرتال علمی پژوهشی راه بهشت

طراحی سايت : اصفهان هاست

کليه حقوق اين سايت برای ستاد احياء امر به معروف و نهي از منکر شهرستان اصفهان محفوظ است